شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹

شاعری و عافیت طلبی




رسول رخشا وعلی مسعودی نیا



آقاي مقربين! جنس شعر شما طوري است كه كمتر اشاره مستقيمي به مسائل سياسي و اجتماعي روز را در آن مي‌توان ديد. آيا لزوما در گيرودار بحران‌هاي اجتماعي، خود متن بايد دستخوش تغيير شود و عرصه طرح دغدغه‌هاي سياسي شاعر باشد؟


خوشحالم که گفتيد «جنس شعر شما»، اگرچه کلمه «جنس» در ترمينولوژي نقد ادبي، کلمه متداولي نباشد، مگر آنكه شما آن را مترادف «ژانر» بگيريد؛ اما، چه منظور شما از آن، «ژانر» باشد، چه مانند من، اينجا آن را با مفهومي گسترده‌تر و فراتر به کار ببريد، به‌نظر مي‌رسد در اين مورد اتفاق نظر داشته باشيم که شعر مثل هر هنر ديگري، گونه‌هاي مختلفي دارد که هر يک ظرفيت انعکاس بخشي از مسائل بشري را دارد. من وقتي از مسائل بشري مي‌گويم، الزاما مرادم مسائل کلي اجتماعي يا هستي نيست؛ مسائل جزئي فردي نيز مي‌تواند در اين دايره بگنجد و بخشي از دغدغه‌هاي مشترک انسان باشد. در هر صورت، مسائل بشري متعدد و متنوعند و آنچه انسان و بالطبع شاعر را در همه دوران‌ها درگير خود کرده و مي‌کند، تنها مسائل اجتماعي و سياسي نيست. پرسش‌هاي او درباره جهان هستي بي‌شمار است. هرکس را بسته به نوع زندگي و تعلقاتش و به فراخور ميزان حساسيت‌ها، توانايي‌ها، دانايي‌ها و استعدادهاي دروني‌اش به واکنشي درخور خودش وامي‌دارد. واکنش شاعر، شعر اوست. طبيعي ا‌ست که ميزان حساسيت‌ها و ديگر عواملي که ذکر کردم در برابر مسائل گوناگون بشري، براي همه انسان‌ها و از جمله شاعران يکسان نباشد و در نتيجه، واکنش‌ها نيز به شکل‌هاي متفاوت بروز کند. بي‌علت نيست که ما با انواع شعر يا اثر هنري مواجهيم: شعرهاي اجتماعي، سياسي، فلسفي، عرفاني، عاشقانه، روان‌شناسانه و. . . از طرف ديگر، به دلايل بسيار متنوع مکشوف و نامکشوف بيولوژيک و نيز کيفيات منتج از شرايط پرورش شخص از بدو تولد به بعد، ذهن هر انسان (و هر شاعر) داراي نظام و ساختاري است که در عين مشابهت‌هايش با ديگران، تفاوت‌هايي دارد که منحصر به‌فردش مي‌کند؛ مثل ساختمان حنجره و تارهاي صوتي هر فرد که شکل صدايش را از ديگران متمايز مي‌کند، يا مثل وضعيت حرکت و ارتعاشات دست و عوامل ديگري که هنگام نوشتن خط، دستخط هر فرد را متفاوت مي‌کند. يک خواننده آواز يا يک خوشنويس مي‌تواند با تعليم ديدن و تمرين و تجربه مستمر، صدا يا خط خود را خوش‌تر کند، اما هرگز نمي‌تواند از مختصات شخصي خود که طبيعت و شرايط زندگي‌اش بر او تعبيه کرده‌است، فرار کند. داستان تقليد کلاغ از راه رفتن کبک را که شنيده‌ايد. با اين حساب، چنآنكه مي‌بينيد، من – اگرچه از کلمه «جبر» بيزارم – در اين زمينه به نوعي جبر اعتقاد دارم. ما در زنداني از شرايط طبيعي آزاديم؛ من و هر کسي نمي‌توانيم جنس صدايمان را در شعر عوض کنيم. مي‌توانيم در ارائه آن پيشرفت کنيم يا نکنيم، پخته‌تر شويم يا نشويم. صدايمان را بالا بياوريم يا پايين بکشيم، آن را در مرزهاي خودش وسعت ببخشيم يا نبخشيم، زيبا شويم يا به زشتي بگراييم، شاهکار بيافرينيم يا مبتذل شويم، با مردم خود همصدا و همدرد باشيم يا از آنان جدا بمانيم، همه اينها ممکن است، اما ممکن نيست جنس صدا (جنس شعر) خود را عوض کنيم. (اگر طبيعي باشيم و نخواهيم داستان راه رفتن کلاغ و کبک را تکرار کنيم.)بنابراين، شما هم از من انتظار نخواهيد داشت که در شرايط مختلف اجتماعي از خود صداهاي گوناگون (به آن معنا که گفتم) عرضه کنم اما مي‌توانيد انتظار داشته باشيد که همچون يک انسان مسوول، در برابر هر وضعيتي، بي‌اعتنا و خنثي نباشم و واکنش يا اعتراض خود را در گستره همان «جنس» شعر خودم بازتاب دهم. قطعا اين بازتاب بايد به‌طور طبيعي، درون متن اتفاق بيفتد، وگرنه نتيجه کار ساختگي و بي‌تاثير خواهد بود. در شعر هر اتفاقي ممکن است بيفتد؛ هر وضعيتي ممکن است بازتاب پيدا کند، به‌شرط آنكه بر آن تحميل نشده باشد. اين شعر است که بايد خود را تحميل کند و موضوع مورد نظر را در خود حل‌وحمل کند، از خود کند تا شعر بماند. خلاف اين باشد، شعر نخواهد بود، موضوعي خواهد بود که اگر خيلي به آن امتياز بدهيم، مي‌توانيم بگوييم که «شاعرانه» بيان شده‌است. اما براي اين امر، هيچ دستورالعمل از پيش تعيين شده‌اي هم نمي‌توان صادر کرد، جز آنكه به‌طور طبيعي و صادقانه، با متابعت از ذهنيت واقعي و نهادي خود، شعرمان را بنويسيم. سعي نکنيم چيزي باشيم که نيستيم.


برخي بر اين گمان هستند كه خلاف دهه‌هاي 40 و 50، از يك مقطع به بعد، شاعران ما به سمت نوعي عافيت‌طلبي رفته‌اند و كمتر در ميانه ميدان مبارزات فكري و اجتماعي جاي داشته‌اند و به تعبيري، كمتر با مردم همراه و همگام بوده‌اند. تا چه حدي اين تعبير را درست مي‌انگاريد؟


شاعري و عافيت‌طلبي؟ مطمئن باشيد حداقل در جامعه ما، اگر کسي در پي عافيت‌طلبي باشد، از اين راه به جايي نمي‌رسد؛ راه‌هاي مطمئن‌تري هست؛ و برعکس، اگر مي‌خواهيد شاعر باشيد و شاعر بمانيد، در اين راه چيزهايي ديگر را که از جنس «عافيت»‌اند، از دست خواهيد داد. اما با اين نظر شما موافقم که شاعران در دهه‌هاي اخير كمتر در ميانه ميدان مبارزات اجتماعي جاي داشته‌اند. علت اين امر را بايد در شرايط اجتماعي (داخلي و جهاني) جست‌وجو کرد. توجه کنيد که در دهه‌هاي 40 و 50 و حتي پيش از آن، آرمان‌گرايي جزئي از جهان‌نگري بخش وسيعي از روشنفکران بود. جنبش‌هاي اجتماعي در سطح جهان، گسترش بيشتري داشت. دوقطبي بودن جهان هم به‌طور طبيعي بسياري از روشنفکران را به موضع‌گيري در برابر يکي وامي‌داشت. در دهه‌هاي اخير، فروپاشي فقط درون مرزبندي‌هاي سياسي اتفاق نيفتاد، در عرصه آرمان‌ها و ايدئولوژي‌ها نيز اتفاق افتاد. فقط جهان نبود که تغيير کرد، جهان‌بيني‌ها هم عوض شد. فردگرايي و نوعي درون‌گرايي مسلط شد. روحيه ناشي از شکست اجتماعي، روحيه مسلط شد. اين نه فقط در اين دوران، در دوران‌هاي ديگري از تاريخ ايران و جهان نيز رخ داده‌است و دوباره با خيزشي جديد، چهره عوض کرده‌است؛ همانطور که وقايع اخير هم سبب شد که بسياري از شاعران شعرهايي متاثر از وضعيت جديد بنويسند. لابد خواهيد گفت که با اين حساب، شاعران به‌جاي آنكه پيشاهنگ باشند، يک گام از مردم عقب‌اند. به‌طور مطلق نمي‌توان درباره همه يک حکم صادر کرد. طبيعي ا‌ست که در ميان شاعران هم مثل همه اقشار ديگر، هم افراد پيشرو حضور دارند و هم افراد عقب‌مانده از اجتماع، يا حتي مرتجع. به جز اين، من در اينجا حساب شاعران انديشه‌گريز را هم جدا مي‌کنم که تنها مساله‌شان بازي با کلمات است و انگار از ميان اين همه بار که کلمات مي‌توانند به دوش بکشند و اين همه ظرفيت که در زبان هست، فقط نوعي بازي است که در قلمرو شاعري‌شان مي‌گنجد. اما نکته‌اي را که درباره «جنس شعر» مطرح شد، و نيز آنچه درباره نوع حساسيت‌ها، توانايي‌ها و واکنش‌هاي هر شاعر در برابر مسائل گوناگون بشري و نتيجتا پديد آمدن انواع مختلف و متنوع شعر برشمردم، از نظر دور نکنيم. اينكه ما فقط به بعضي از اين انواع گرايش داشته باشيم، نوع زندگي ما، حساسيت‌ها و نيز ذوق و سليقه ما اين حق را براي ما ايجاد مي‌کند. اما هرگز محق نيستيم که انواع ديگر را به‌صرف پاسخ ندادن به شرايط دروني و بيروني شخص ما، از دايره شعر و هنر بيرون کنيم. يک ديدگاه، منافع و تعلقات طبقاتي ما را در نوع گرايش‌هاي ما به آثار هنري تعيين‌کننده مي‌داند. البته تاثير اين عامل نه‌تنها قابل اغماض نيست، بلکه بسيار قابل توجه نيز هست اما مسائل انساني، پيچيده‌تر از آن است که به سادگي آن را در يک نمودار خطي خلاصه کنيم. بعضي از ما، در گذشته، در دوره‌اي در خلال مبارزات اجتماعي، شعر عاشقانه را کوچک مي‌شمرديم اين درست نبود. مبارزه خشک خالي از عشق منجر مي‌شود به حاکميتي که عشق را تکفير مي‌کند. مسائل بشري تفکيک شده و بي‌ارتباط با يكديگر نيستند که ببينيم حالا زمان کداميک است و فقط سراغ همان برويم. حتي بعضي پا را از اين فراتر گذاشته، در دوران مبارزه، شعر و شاعري را کاري لغو مي‌پندارند. اگر اشتباه نکنم، اين گفته «توماس جفرسون» است با اين مضمون که «من مي‌جنگم تا فرزندم بتواند کشاورز خوبي شود و فرزند فرزندم بتواند شاعر خوبي شود.» اگرچه در اين حرف واقعيتي نهفته است که حاکي از اهميت امنيت و استقلال براي استقرار شرايط مناسب اقتصادي و اهميت شرايط اقتصادي براي اعتلاي فرهنگ است، اما حقيقت امر اين است که نمي‌توان در دوران مبارزه، امور اقتصادي و فرهنگي را تعطيل کرد؛ برعکس، اينها کمک‌رسان يكديگرند.با اين همه شاعر نيز مانند هر انسان ديگري هم حق و هم وظيفه دارد در برابر وقايع اجتماعي واكنش نشان دهد.


به نظرشما، كدام شاعر را مي‌توان به عنوان يك شاعر سياسي تاثير‌گذار در شعر و انديشه‌ امروز جامعه ايران نام برد و دلايل اين تاثير‌گذاري را در چه مي‌بينيد؟ تاثيرگذار روي چه و که؟ روي اجتماع؟ يا روي جمعي محدود از مخاطبان و شاعران ديگر؟


از تيراژ کتاب‌ها و ميزان مطالعه در ايرآنكه خبر داريد. از چگونگي پخش شعر از طريق رسانه‌ها هم که مطلعيد. اگر در ميان مردم شعري دهان به دهان مي‌گردد و حکايت از تاثيرگذاري آن دارد، بيشتر متعلق به شاعران نسل‌هاي گذشته‌است که در طول زمان و به‌تدريج در دل مردم رسوخ و نفوذ کرده‌است. شاعران امروز فقط براي آنكه صدايشان را به گوش جمع برسانند، سدهاي عظيمي را بايد بشکنند؛ تاثيرگذاري پيشکش‌شان. با اين‌همه، اگر به‌طور نسبي نگاه کنيم، (هرچند نام بردن از شاعران امروز در اين فرصت کوتاه، سبب از قلم افتادن برخي و احيانا حمل بر ناديده گرفتن جايگاه آنان مي‌شود) نمي‌توانم از نام بردن شاعراني مثل «شمس لنگرودي» و «حافظ موسوي» خودداري کنم، اگرچه «شمس لنگرودي» را ذاتا شاعري سياسي نمي‌دانم؛ سياست است که يقه شعر او را مي‌گيرد اما در مورد «حافظ موسوي»، برعکس، مي‌توان گفت شعر اوست که يقه سياست را مي‌گيرد. گذشته از اينها، نسل جواني در راه است که صدايش (هرچند در جمعي محدود) دارد شنيده مي‌شود.


چه‌ها بايد كرد كه موضع‌گيري هنرمندان و نويسندگان در قبال يك رخداد اجتماعي همه‌گير، از يك طرف، موضعي انفعالي نباشد و از ديگر سوي، در حد يك ژست يا يك شعار باقي نماند و بتواند تاثيري مستقيم بر شيوه حركت مردم در بطن اين رخداد‌ها داشته باشد؟


اگر تاثير مستقيم مي‌خواهيد، همان شعار يا حتي – به قول شما– ژست، موثرتر است. تاثير شعر بر فرهنگ انسان‌هاست، نه بر – باز، به قول شما– شيوه حركت مردم در بطن رخداد‌ها، آن هم به‌طور مستقيم. از منظر تاثيرگذاري، شعر يا هر اثر فرهنگي، با خطابه و شعار تفاوت‌هايي دارد. شعر از فرد و در خلوت شروع مي‌کند و تاثيري تدريجي و کند اما درازمدت و ماندگار مي‌گذارد. اما يک خطابه يا شعار، با جمع در اجتماع سروکار دارد و تاثيرش آني و سريع اما کوتاه‌مدت و موقت است. براي نوشتن يک شعر اجتماعي، شرط اصلي آن است که شاعر خود عميقا فردي اجتماعي و درگير باشد، بعد صادقانه و طبق روال هميشگي‌اش شعرش را بنويسد. جز اين باشد، نه شعر خواهد شد نه شعار. اين به معني کم‌ارزش تلقي کردن يکي و ترجيح ديگري بر آن در همه شرايط نيست خطابه و شعار هم ارزش خودش را دارد و در بسياري جاها و وقت‌ها ضروري‌تر و کاربردي‌تر از شعر است؛ هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد.

اگر گوش شنوايي باشد…



علی مسعودی نیا و رسول رخشا



آقاي بزرگ‌نيا! اوج فعاليت شما در حيطه ادبيات، باز‌مي‌گردد به دهه‌پرتلاطم 60 که کشورمان با بحران‌هاي داخلي و خارجي فراواني رو‌به‌رو بود. رويکرد شما- به عنوان يک هنرمند و مشخصا يک شاعر- در آن دوران نسبت به وقايع مذکور چه بود و چه راهکارهايي براي اعلام مواضع خود داشتيد و آيا اصولا نيازي به بيان مواضع‌تان در قبال رويدادهاي آن روزگار مي‌ديديد يا خير؟

وقتي از دهه 60 در ايران حرف مي‌زنيم درواقع داريم از جامعه‌اي حرف مي‌زنيم در حال دگرگوني در همه ابعادش. دگرگوني‌اي که به دليل انقلاب، در حال رخ دادن بود و مساله‌ ما، يعني اهل قلم و فرهنگ هم، در اين دهه مساله بقا بود بيشتر تا بيان.اين دهه همانطور که در سوالتان اشاره کرديد دهه‌اي پرتلاطم بود. اما معناي اين پرتلاطم بودن چيست؟ از طرفي حکومتي جديد و انقلابي داشت باشدت تمام، مثل همه انقلاب‌ها در آغاز کار، اصولش را و نحوه حکومتش را برقرار مي‌کرد، و از طرف ديگر کل کشور درگير جنگي شده بود که بعدتر معلوم شد جنگي طولاني و فرسايشي بود، و از جايي هم نيروهاي مخالف حکومت در آغاز اين دهه با حکومت جديد درگير شدند و فضاي تلخ و خشن و نا امني، حداقل در آغاز اين درگيري براي هر دو طرف ايجاد شده بود و چيزي که هنوز از فضاي آن سال‌ها در ذهن من و شايد بسياري از همنسلان من باقي مانده بيشتر همين ناامني بود و تلخي ناشي از نابودي شادي اوليه يکي، دوسال اول انقلاب که شادي ناب آزادي بود. اوايل اين دهه بيشتر شوكي دردناک بود و اصلا فضايي براي بيان نظرات و آثار ادبي ما وجود نداشت و همانطور که گفتم مساله بيشتر مساله بقا بود. بعد از مدتي البته رفته رفته از زير تاثير اين شک به در آمديم و چندتايي گرد هم جمع شديم و جلسات داستان پنجشنبه‌ها را تشکيل داديم که احتمالا درباره آن روايات مختلفي شنيده‌ايد و بد نيست که حالا روايت من را هم بشنويد. اگر بر اين جلسات و نحوه تشکيلش تاکيد مي‌کنم به دليل اهميتي است که اين جلسات در آن سال‌ها داشت اولا و بعد هم به دليل تاثير قوي‌اي که بر جريان ادبي معاصر ايران گذاشت، اين تاثير اگر چه بيشتر بر ادبيات داستاني بود اما همچنين بر شعر- به دليل عضويت سه شاعر در آغاز و بعد هم شاعر ديگري در ادامه- و نقد داستان هم بي‌تاثير نبود.مي‌شود گفت اعضاي اصلي اين جلسات سه گروه بودند که هر کدام به نوعي با هوشنگ گلشيري ارتباط داشتند. همينجا شايد بد نباشد به مساله نقش گلشيري در اين جلسات اشاره‌اي بکنم. اغلب بوده‌اند کساني که يا به دليل نا آگاهي و يا بنا بر اغراضي نوشته‌اند يا وانمود کرده‌اند که اين جلسه گلشيري بوده است با تعدادي از شاگردانش يا گاهي هم به تعبيري بدتر گفته‌اند مريدانش. در صورتي که رابطه گلشيري با اعضاي جلسه و رابطه اعضا با او اصلا در اين مقوله‌ها نمي‌گنجيد. نه گلشيري اهل مريد و مرادبازي بود و نه هيچ يک از اعضا، حتي اگر او مي‌خواست، بر فرض محال چنين نقشي داشته باشد زير بار چنين رابطه‌اي مي‌‌رفتند. ارتباط اعضاي جلسه با هم بر اساس رابطه‌اي برابر پايه گذاشته شده بود و بر همين اساس هم تا پايان ادامه يافت.سه گروه اصلي اعضاي تشکيل‌‌دهنده از اين قرار بودند:گروه موسوم به کار و هنر، که اغلب دانشجوي رشته تئاتر دانشکده هنرهاي زيبا بودند به جز يکي، دو نفر که آنها هم به دليل دوستي با اين دانشجوها اغلب اوقاتشان را در دانشکده مي‌گذراندند. من(کامران بزرگ‌نيا)، اکبر سردوزامي، مرتضي ثقفيان، محمود داوودي، قاضي ربيحاوي و اصغر عبداللهي که از اين دوتاي آخر عبداللهي دانشجوي دانشکده دراماتيک بود و ربيحاوي دانشجو نبود اما اين دو به دليل آباداني بودن و رابطه با داوودي با ما هم آشنا شدند. بعدتر عبدالعلي عظيمي هم از طريق آشنايي و دوستي با اين گروه به جلسات پيوست. در مورد اين دسته گفتني است که علاوه بر رابطه ادبي يک رابطه دوستي‌اي و حتي همخانه بودن هم اينها را به هم پيوند مي‌داد، دوستيي که هنوز پس از گذشت ساليان و پراکندگي در نقاط گوناگون جهان هم بين تعدادي از آنها برقرار است.دسته دوم که عضو کانون نويسندگان بودند، ناصر زراعتي، يارعلي پورمقدم و محمد محمدعلي و محمدعلي سپانلو که ناشر اولين مجموعه داستان حاصل اين جلسات هم بود.و دسته سوم اعضايي که با جنگ اصفهان رابطه داشتند که در آغاز فقط گلشيري بود و بعدتر رضا فرخ‌فال آمد و در سال‌هاي آخر هم منصور کوشان. يونس تراکمه هم که آن وقت‌ها ساکن اصفهان بود، هر وقت به تهران مي‌آمد در جلسات شرکت مي‌کرد. البته بعدها ديگراني هم به جلسات پيوستند که برخي جزو اعضاي اصلي بودند مثل آذر نفيسي، محمدرضا صفدري، بيژن بيجاري و مؤذني، و بعضي هم يکجور عضو مهمان مثل منيرو رواني‌پور و عباس معروفي. شهريار مندني‌پور هم تقريبا از همان اوايل و بعدتر هم ابوتراب خسروي هر وقت از شيراز مي‌آمدند در جلسات شرکت مي‌کردند.خب اين جلسات تا مدت‌ها تنها مفر ما بود براي دور هم جمع شدن و خواندن آثار و نقد آنها و در نهايت انتخاب برگزيده‌ها براي چاپ. حاصل اين جلسات بيشتر دروني بود و در جهت ارتقاي آثار و رسيدن به نگاه نقاد و کمک به همديگر و حاصل بيروني‌اش هم يک مجموعه چاپ شده، «هشت داستان»، و دو مجموعه که يکي‌اش بعد از چاپ منتشر نشد به نام «کنيزو و چند داستان ديگر» و يک مجموعه که در ارشاد ماند و ماند و همچنان مانده است به نام «پاگرد سوم و دوازده داستان ديگر»(درست يادم نيست 12 يا 13)، و يک جلسه‌ شعر و داستان‌خواني که در خانه کوشان تشکيل شد و در آن گلشيري داستان خواند و عمران صلاحي و من شعر خوانديم و گمانم صد و چند نفري هم آمده بودند براي شنيدن.خب مي‌بينيد که حاصل چيزي نزديک به هفت سال، هر هفته يا هر دو هفته دور هم جمع شدن و داستان خواندن و نقد کردن- و در کنارش البته دعوت از نويسندگان و مترجماني که عضو جلسه نبودند اما به مناسبتي، مثلا چاپ کتابي جديد در زمينه‌هاي داستان و نقد و رمان به جلسه دعوت مي‌شدند که از آن ميان مي‌توان به سيمين دانشور، شهرنوش پارسي‌پور، محمود دولت آبادي، رضا براهني، چهلتن، عباس ميلاني، سرمد، و... اشاره کرد- چيزي است که نمود بيروني‌اش با نگاه اين سال‌ها تقريبا هيچ است. اما همين ظاهرا هيچ بود که تعدادي از بهترين نويسندگان و شاعران دوره بعد از دلش در آمدند.خب بعدتر هم کم‌کم سروکله نشرياتي مانند دنياي سخن و آدينه و مفيد پيدا شد که شدند جايي براي چاپ نوشته‌هاي ما و براي من به‌خصوص مجله مفيد بود که به نام شهروزجوياني در مي‌آمد اما سردبير بخش ادبي‌اش گلشيري بود و من هم چند شماره‌اي صفحه شعرش را داشتم. البته مفيد متاسفانه 10 شماره بيشتر دوام نياورد و به دلايل مالي ناشي از نداشتن سهميه کاغذ تعطيل شد.به جز اين در همان هنگام من، مرتضي ثقفيان، محمود داوودي و بعدتر هم عبدالعلي عظيمي جلسات شعري هم با ضياء موحد داشتيم که نسبت به جلسات داستان جمع و جورتر و بي سرو صداتر بود، گرچه تاثيرش بر کارهاي اعضا بسيار عميق بود و نتيجه‌اش را در سه کتاب شعري كه همزمان انتشارات نيلوفر از کارهاي موحد و عظيمي و من در آورد مي‌توان ديد.نمي‌دانم که عليرغم همه اين تفصيلات توانستم جواب سوالتان را بدهم يا نه؟ که همانطور که گفتم اينها همه در وهله اول مفري بود براي زنده نگاه داشتن درونمان و کار ادبي‌مان و مجهز شدن به دانش ادبي‌‌اي بود که به تنهايي بسيار مشکل مي‌شد به دستش آورد. در جايي که سال‌ها مي‌گذشتند بي‌آنکه فضايي براي نشر آثار ادبي‌مان وجود داشته باشد و شايد همين بود که ما را از سرخوردگي و ويراني زودرس نجات مي‌داد و گمان مي‌کنم که درک اين فضا و رفتار نسل ما الان براي کساني که سن آنوقت ما را دارند چندان آسان نباشد.شايد با مثالي بتوانم فضاي آن دوران و تاثير اين فضا را بر کساني مثل من بهتر بيان کنم.اولين کتاب شعر من در سال 60 به چاپ رسيد و بايد بگويم که تا آن سال براي چاپ کتاب نيازي به مجوز نبود. خب معمولا چاپ اولين کتاب، آن هم براي جواني 20، 21 ساله لحظه شيرين و شادي بايد باشد، لحظه ديدن جلد کتاب پشت ويترين کتابفروشي‌ها. اما درست همين لحظه مثلا زيبا براي من و دو دوست ديگري که کتابهايمان با هم چاپ شده بود، زماني اتفاق افتاد که رفتن جلوي دانشگاه و قدم زدن در راسته کتابفروشي‌ها کاري خطرناک بود و اين محل براي جواناني در آن سن و سال و با آن ظاهري که ما داشتيم محلي بسيار نا امن بود.


در يک مرور کلي، نقش جامعه ادبي مستقل ايران را در وقايع مختلف سال‌هاي پس از انقلاب چطور ارزيابي مي‌کنيد؟


آيا اين جامعه توانسته است تاثير مثبتي بر ارتقاي ذهنيت مردم نسبت به رخدادهاي سياسي پيرامون‌شان داشته باشد؟ نه فکر نمي‌کنم و اصلا گمان نمي‌کنم که ارتقاي ذهنيت مردم نسبت به رخدادهاي سياسي پيرامونشان جزو وظايف جامعه مستقل ادبي باشد. اهل ادب اگر که وظيفه‌اي هم داشته باشند ارتقاي ذهنيت مردم در مسائل ادبي (فرهنگي) است به نظرم که لازمه‌ آن هم وجود فضاي آزادي است که در آن بتوان به تبادل فکر پرداخت. البته جامعه ادبي هم در لحظاتي تلاش کرد که چنين فضايي مهيا شود و در اين راه چنانکه مي‌دانيد تلفاتي هم داد اما گمانم با همه تلاشي که کرد توفيق چنداني به دست نياورد.


ديدگاه شخصي‌تان نسبت به واکنش شاعران و نويسندگان در رويارويي با بحران‌هاي اجتماعي چيست؟ آيا اين واکنش بايد برون‌متني باشد و به نوعي حضوري فيزيکي در بطن جريان خنثي‌کننده‌بحران‌ها را شامل شود، و يا مي‌تواند واکنشي درون‌متني باشد و بازتاب آن در آثار اين رسته از هنرمندان جلوه‌گر شود؟


اين اتفاق مي‌تواند به هر دو شکل رخ دهد و اگر واقع‌گرايانه به تاريخ ادبي نگاه کنيم هم مي‌بينيم که هر دو شکل آن اتفاق افتاده.من اما به گمانم جزو دسته دوم باشم و بهتر مي‌بينم که اين بحران‌ها دروني شوند و بعد از آن به صورت ادبيات بروز پيدا کنند. با يک نگاه کلي به جريان انقلاب و بعدش هم جنگ مي‌بينيم که در آغاز آثاري ملتهب و تهييجي ظهور پيدا مي‌کنند و بعد از گذشت سال‌هاست که آثاري با کيفيت، در عرصه‌ مثلا داستان‌هاي جنگ، خلق مي‌شوند.


در تاريخ معاصر ما، همواره تابو‌ها و خطوط قرمزي تعريف شده‌اند که عدم رعايت و گذر کردن از آنها، منجر به اعمال مميزي بر آثار نويسندگان و شاعران بوده‌اند. در چنين شرايطي چگونه بايد با اين خطوط قرمز ساخت و در عين حال گفتني‌ها را هم نا‌گفته باقي نگذاشت و به گوش مردم رساند؟


سوال سختي است و جواب دادن به آن سخت‌تر. اگر با اين محدوديت‌ها بسازيم که در واقع به آن کمک کرده‌ايم و به نظر من سکوت به آن شرف دارد. اما اگر به آثار دوره‌هاي گذشته نگاه کنيم مي‌بينيم که همواره نويسندگان و شاعران توانسته‌اند ‌به‌رغم محدوديت‌ها شگردهايي براي نوشتن و ارائه آثارشان پيدا کنند، مگر آن وقت‌هايي که اين محدوديت‌ها و به قول شما خطوط قرمز خيلي سختگيرانه عمل کرده‌اند که شايد راهش کمي صبر باشد و عجول نبودن و سنجيدن اينکه حضور در عرصه قرار است به چه قيمتي تمام شود. چه بسيار بوده‌اند و هستند که به دليل همين عجله و پافشاري بر حضورِ به هر قيمت همان استعداد اندک را هم به باد داده‌اند با به خيال خود ساختنِ با محدوديت‌ها. به نظرم اينجا بد نباشد ارجاع به مطلبي که در شماره 14 تير روزنامه اعتمادملي ص 7 درباره بهرام صادقي چاپ شده است، نوشته دوست ساليانم يونس تراکمه به خصوص آن قسمت نقل شده از صادقي درباره دروغ و نوشتن.


شما به عنوان شاعري که خارج از کشور زندگي مي‌کنيد، شايد به نوعي آزادي عمل بيشتري در بيان و نوشتار داشته باشيد. گروه کثيري از شاعران و نويسندگان ما نيز مقيم خارج از کشور هستند، اما طي اين سال‌ها، به نظر مي‌رسد نتوانسته‌اند از آزادي‌هايشان به نحو مطلوبي بهره بگيرند و تاثير چشمگيري بر نهاد‌هاي فکري داخل کشور داشته باشند. آيا اصولا با اين ديدگاه موافق هستيد و در اين صورت دلايل چنين روندي را در چه مي‌دانيد؟


ببينيد من اصولا با اين نحوه نگاه مشکل دارم و آن را قبول ندارم. عرصه ادبيات عرصه فرهنگ است و کار فرهنگي کاري است طولاني تاثيرش هم آني نيست و نمي‌تواند باشد. اين همان ساز معروف است که اگر هم حالا زده شود صدايش بعدها به گوش خواهد رسيد، البته اگر گوش شنوايي باشد. اما اگرچه آزادي عمل براي خلق ادبي مهم است و بسيار هم، اما به تنهايي کافي نيست و عوامل بسيار ديگري هم لازمند که گاهي در خارج از کشور چندان هم مهيا نيستند. اما اين به گمان من مقوله‌اي ديگر است که بررسي‌اش نياز به زمان و فرصت ديگري دارد.


شکاف فرهنگي و اجتماعي و فقدان درک متقابل ميان شاعران و نويسندگان، با مردمي که خوانندگان بالقوه آثار آنها محسوب مي‌شوند، تا چه حد مي‌تواند روي تاثير‌گذاري آثار مکتوب بر جامعه نقشي منفي داشته باشد؟


چگونه مي‌توان اين شکاف را طوري کم کرد که آثار منتشره هم به ورطه پوپوليسم و عامه‌پسندي نيفتند؟ به نظرم نحوه تاثيرگذاري آثار ادبي و متاثر شدن از آنها روندي ساده نيست که بتوان براي آن به راحتي نسخه پيچيد و اگر هم بشود که شک دارم کار من نيست. اين شکافي که از آن حرف مي‌زنيد در نتيجه عوامل گوناگوني ايجاد شده که بررسي آن کاري است در حيطه جامعه‌شناسي و تاريخ اجتماعي و در گفت‌وگويي از اين نوع که ما مي‌کنيم نمي‌توان به جواب درستي رسيد. اما از همين سوال هم بوي عجله و بي‌صبري به مشامم مي‌خورد. به هرحال معمولا در همه جا اين آثار عامه پسندند که بيشترين مخاطب را دارند و نقش‌شان هم سرگرمي و وقت پر کردن است که به خودي خود اشکالي هم ندارد. اما چرا بايد در جامعه‌اي که کتاب و کتابخواني اصولا جزئي از فرهنگ آن نيست از نويسندگان و شاعران توقع ارتباط گسترده با مخاطب داشت؟


و به عنوان پرسش آخر، نقش شاعر امروز در شرايط کنوني جامعه ايران را بيشتر نقشي تبليغي- شعاري ارزيابي مي‌کنيد يا نقشي فرهنگي- آرمانخواهانه؟


گمانم در جواب يکي از سوال‌هاي قبلي نظرم را گفتم. شاعر در هر شرايطي و هر جامعه‌اي نقشي فرهنگي دارد چرا که حاصل کارش جزئي از فرهنگ جامعه است. البته پيش مي‌آيد لحظاتي که تهييج مي‌شود و هيجان‌زده و در اثر همين هيجانات هم عکس‌العملي نشان مي‌دهد و چيزي مي‌نويسد. به گمانم اين البته فرق مي‌‌کند با کار شعاري و به خصوص تبليغي کردن که خدمت به ايدئولوژي‌ها و احزاب و ممدوحان است که در هر صورتش به نظرم شايد جز تکه ناني به سفره گوينده به هيچ درد ديگري نمي‌خورد. تازه ما در همين 30، 40 سال گذشته به عينه ديده‌ايم که در جاها و زمان‌هايي که حرکتي بوده در جامعه که احتياج به شعار داشته خود مردم بي‌آنکه شاعر يا نويسنده باشند شعارهايشان را در لحظه گفته‌اند و به کار برده‌اند و من يادم نمي‌آيد که از آن همه شعارها که به عنوان شعر نوشته شدند کسي استفاده‌اي کرده باشد و اين نوشته‌ها حتي به عنوان شعار هم کاربردي نداشته‌اند چه برسد به شعر يا در عرصه فرهنگ. اگر به آثار دوره‌هاي گذشته نگاه کنيم مي‌بينيم که همواره نويسندگان و شاعران توانسته‌اند ‌به‌رغم محدوديت‌ها شگردهايي براي نوشتن و ارائه آثارشان پيدا کنند، مگر آن وقت‌هايي که اين محدوديت‌ها خيلي سختگيرانه عمل کرده‌اند که شايد راهش کمي صبر باشد و سنجيدن اينکه حضور در عرصه قرار است به چه قيمتي تمام شود